تبليغاتX
بابونه
 
 
   
 
  در همین فاصله ها

در همین واژه خوشبوی آبی رنگ

صدای طراوت پیداست.

 در همین کنج دورافتاده گیج

چه نفس هائی که بدنبال فضا می گردند

و چه آغوش برانی به هوا خواهی یک گل می گریند.

در همین فاصله هاست که باران می بارد

در همین مستی و طاقت دوزخ که در سایه ما می آید

من به مفهوم علاقه نزدیکم .

ترا خواهم جست

ترا خواهم یافت

پشت همین فاصله ها ....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

درختچه های نفرت سر برداشته اند
زخم های کهنه سر باز می کنند
دژخیمان با چنگال خونین آینده خویش را می خراشند
و اینجا آفتاب چه زود غروب خواهد کرد

------------------------------------------------------

دير مي شود گاهي زود
سير مي شود گاهي رود
تیر مي شود گاهي دود 
پیر مي شود گاهي عود

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  رویای کودکی

که اسطوره های تنهائی مرا ساخته بود

تا همین دیروز که تو آمدی

رویای شلوغ و خیس پر اطوار زندگی را جور دیگری بهانه کرده بود

پهنای بی نهایت من چیزی بجز همین سلام بی منظور نبود

ولی روزی که آمدی

همه خاطره های خوش عشق در من سوختند

دیگر از دیدن باران و گلبرگهای خیس بابونه شاد نمی شدم

دیگر از سلام کردن به خورشید صبحگاهی مست نمی شدم

صدای ترا که می شنوم انگار رشد دوباره ابرهای عاشقانه را لمس می کنم

ترا که می بینم انگار بوهای ریشه های زیر خاک را می شنوم

ریشه های زندگی

ریشه های عشق ..

تو بابونه من شدی

همه هستی یک لحظه من

زندگی با باورهای تند علاقه

تو شدی من

ساده ترین رویای باغ

اسطوره کودکی

تو

شادترین یاس دردمند آرزوهای من شدی

بلندترین خاطره عاشقانه ها

 زیباترین ترانه زندگی

پس دستانم را رها مکن ...

بوسه هایت

و خنده هایت را دریغ مکن

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  زندگي مي گذرد

بي تو

با تو

بودنت طعم گس زندگي را شيرين مي كند

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  هواي اين اطراف غبارآلود است

تكه ابري

باراني كه بزدايد خاك از علاقه هايمان

هيچ

نفس در سينه محبوس است

عشق هامان بخاطر يكي بادبادك پاره كدر مي شود

 سكوت طولاني به بهانه هاي واهي و تهي

دلتنگيم بيشتر مي شود

روزهاي تاريك و تنهاتري در انتظار خواهد بود .... 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  شايد حق با تو باشد

دلتنگي بيهوده است

شنيدن صدايت را نبايد التماس كنم

كور سوي علاقه نمايان است

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

ديشب دچار بهت و تباني احساس و عقل بودم

پياده از خيابان جردن آرام آرام به يادآوري و مرور خاطرات تا ميدان ونك پياده آمدم .

ميدان ونك را بياد مي آوري ؟همانجا كه صداي بهارش هميشه از كنار گوشه غربي ميدان مي آيد .سوار تاكسي شدم و گفتم مير داماد .جاي تو را هم حساب كردم و چشمانم را بستم چه حضور گرم تمام شده اي بود گرماي نبودنت كنارم .آرام مي گريستم راننده تاكسي بيچاره انگار ديوانه اي را ديده است پول ٢ نفر را گرفت و هيچ نگفت .

همانجا كه يادم نيست كجاي پائيز ذهنم گم شده است پياده شدم نمي دانستم شمال و جنوب اين شهر گيج چرا عوض شده است و دوباره پياده به سمتي رفتم .فكر مي كردم به بهانه هاي بي معني نبودنت ،به سردي بي انتهاي صدايت كه ديگر خوب مي شناسمش ، به خاطرات گرم و صميمي آنروزها و آن لحظه های ناب دلتنگی فکر می کردم .

يافتن تو براي من پايان همه دربدريها بود .

پس چه شد كه دوباره تنهائي شگرف مرا در خود فرو برد ؟

چه شد كه دستانت رها شد ؟

چه شد كه صداي استوار دوستت دارم اينگونه مي لرزيد ؟

چه شد كه ديگر من هيچ نبودم ؟

گيج و گنگ و غصه دار به همه چيزي فكر كردم .....

اصلا فكر كردم شايد حق با تو باشد و بهانه اي در كار نيست

شايد چشم هايم به من دروغ مي گويند

شايد وقتي كه نمي گوئي دوستت دارم من بايد باور كنم كه اينگونه است

دلم گرفته بود ..

پياده در سراشيبي تند ميدان رسالت غرق شدم و اصلا حركت عقربه ها را نشمردم .

تو از كجا پيدايت شد ؟ چرا من اينگونه در تو هضم شدم؟ اصلا چرا نشد كه اين عشق اسطوره شود و يكبار كسي بگويد كه عشق داستان و افسانه نيست ؟

فكر مي كردم شايد كه من حرفي زده ام شايد من كاري نكرده ام و شايدهاي بسياري را نوشتم و به باغهاي تصور و رویارفتم  . شاید با تو از چيزي سخن گفتم كه ديگر نمي خواهي بشنوي ...

شايد اصلا اشتباه من بودم كه ترا با تمام عشق آشنا كردم كه مردمان مي گويند اين كار كودكان است .

تو تنها باور من بودي

بعد اينهمه سال تازه من دريافته بودم كه باغچه هاي علاقه چقدر سرسبزند تازه دريافته بودم ابرهاي تمنا چه بارشي خيسي دارد ..

همه اين بافه هاي رويا با بوق كر كننده اي دود شد و من تازه دريافتم كه خيس از آب فواره ها وسط خيابان ايستاده ام و لحظه هاي با تو بودن را شماره مي كنم .

يازده سال بي معني گذشت و انگار يازده سال بي معني ديگر نيز مي گذرد و من همچنان تنها خواهم ماند .

ديگران بيهوده خيال مي كنند در هر باغي كه باز باشد من بروي چمن هايش مي نشينم و حافظ مي خوانم كه من فقط باغ بابونه را دوست دارم و اين اطراف هيچ بابونه اي نيست اصلا انگار نسلشان در ابديت ناپديد شده است .

تو هم بيهوده خيال مي كني من در اين سرماي بي نهايت و بي بوسه تا ابد دوام مي آورم. من كه چيزي بيشتر از همان دستان گرم و بخشنده نمي خواستم .چيزي بجز شنيدن عاطفه انتظار نداشتم .مگر از اول هم قرار ما كنار شب بو هاي تمنا همين يك كلام ساده نبود ؟

مگر قول نداده بوديم كه بجز غصه هاي قديمي حرفي از كتاب و آئينه نباشد .مگر قول نداده بوديم كه شمعداني كنار همين باغچه باشد و تكانش ندهيم پس چرا ديگر از نشستن و حافظ خواندن شاد نمي شوي ؟

پس چرا وقتي برايت تنبور مي نوازم دستانم را نمي گيري و به آغوشم نمي گيري ؟

نمي دانم ....

ولي خودت هم خوب می دانی که با نبودنت من تمام می شوم ...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  گاهي دلم تنگ مي شود

گاهي كه خيلي دلم تنگ مي شود

به آن پنجره دور و بلند خيره مي شوم

از پشت بام روبرو

گلبرگ هاي زرد گلدان پشت پنجره را مي شمارم

و اين فرداي بي مروت را انتظار مي كشم

 دلم تنگ مي شود و آهسته هق هق گريه سر مي دهم .

گاهي دلم تنگ مي شود

گاهي كه خيلي دلم تنگ مي شود

با آن خاطره هاي خيس بلوطي فكر مي كنم

چشم هايم را مي بندم

خاطره آنروز بنفش مرا به اوج مي برد

دستانت چه حسي از حادثه عشق داشت

آغاز علاقه هاي ما انگار پايان يك اسطوره بود............

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   گفته بودي كه خواهي آمد

همين فرداي زود

 من شايد بيهوده انتظار مي كشيدم ..

اشك هاي انتظار

چشم هاي خيره مانده به آينه 

 گريه هاي طولاني نبودنت

 همه سهم من شد از عشق

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

 مناجاتي كه استاد شجريان در مثنوي افشاري مي خوانند و براي گوش هاي روزه دار در هنگام افطار كاملا آشنا و صميمي است. اين قطعه با اشعار محمدجلال الدين رومي ( مولانا ) و از مثنوي معنوي مي باشد :

ايـن دهـــان بستـي دهـاني باز شـــد
كــــو خـورنده‌ي لــقمـه هاي راز شــد


لــب فـروبــند از طـعــام و از شــــراب

ســـوي خـوان آسـمــاني كن شـــتاب


گـر تــو اين انبان ز نــان خــالي كـــني

پــر زگــوهــــر هـــاي اجــــلالي كـني

طــفل جـان از شـير شــيطان بــاز كـن
بــــعـــد از آنـــش بـا مـــلك انـــباز كـن


چند خوردي چرب و شيرين از طـعــام

امـــتحـــان كــن چـــند روزي با صــيام

چــند شــب ها خواب را گشتي اسيـر
يــك شـــبي بــيدار شــو دولـــت بـگير

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  ديگر اشك نخواهم ريخت

كه باور كرده ام اشكهايم را نخواهي ديد

ديگر انتظار نخواهم كشيد

كه باور كرده ام  دلتنگي انتظار را از ياد برده اي

اما ديگر بار و ديگر بار همين دلتنگي هاي عاشقانه را برايت خواهم نوشت

و بي آنكه بداني و بي آنكه بفهمي

بلند بلند خواهم گريست

كه شايد بختم از خواب بيدار شود .

در چشمهايت نوازشهاي بلورين معشوقه هاي طولاني نبود

گستره اشك هاي شوق

لرزش دلتنگي و نگراني عاشقانه اي نبود

ترس بود

اضطراب

كلافگي

و حرفهاي بيهوده

و انكار علاقه هاي طولاني

من و تو از هم دور مي شويم هي دور و دورتر

و هر بار كه برايت اين قصه را مي گويم برآشفته فرياد مي زني

كه نه اينگونه نيست ..

و باز تنها و بي من تا خستگي ها مي روي

و باز تنها و بي من تا مهماني ابرها

تا لحظه هاي خطرناك

و تا كنار آغوش هاي سرد مي روي

كه سخت اينگونه است ..

هيچ تمايل شفافي براي خواندن نبود

بزور همين خجالت محجوبانه با من تا انتهاي يك شعر آمدي

ولي من از خواندنش پر نشدم

گذشته را از ياد خواهم برد ..

حال هم كه همين است

آينده را كه روشنيش پيدا نيست ....

بخدا مي سپارمت

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  در خیسی خیال خاطره های بی تو که بودم

در آن فضای غبارآلود مه زده

فقط آخرین نگاهت سرمای باران را می ربود

شبنامه های یخ زده در آرزوی عشق من است

و سبک از خیال ابرهای بی انتهای علاقه پرواز می کنم

که تو روح این سلول های بی طاقت منی ...

و باور ساده دارم که ابرهای شهامت سست و پر وار از هم فاصله خواهند گرفت

وقتی روزی بی تو شب شود .

دلم برای آغوش های گرم و پهنای صورت متبرک از اشک های عشق تنگ می شود

می خواهم که صدایم را بشنوی

فراز و فرود رودهای شب زده و تهی که هتاکی بوسه هایت می آفریند

به تمامی همه زندگی مرا روز خواهد کرد .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  بي تو بي اينروزها چه بي انتها شب مي شوند

بي تو اين شب ها خيال روز شدن را فراموش كرده اند ....

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

هر روزی که می گذرد دستانم در اشک علاقه هایت بیشتر آغشته می شود

هر روزی که می گذرد نبودنت، نشنیدنت هیچکدامشان ترا از یادم نخواهد برد

هر لحظه برای دیدنت انتظار می کشم

و با هر صدای کوچکی به میان باغ می دوم

دستانم را میان اینهمه تنهائی رها نکن ....

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  دستان تنهائيم خاليست

آرامش من بي تو انگار در پس زندگي گم مي شود

شاد نيستم 

 ايكاش هاي متوالي همچون خميازه هاي ياس استواريم را مي ربايد

ايكاش به من گفته بودي كه دليل اين سكوت طولاني ترس مبهمي از آن دورهاي نيامده بود

ايكاش محرم مي شدم براي رازهائي كه بخودم هم مربوط شده بود

ايكاش اشك هاي التماسم را با خنده هاي خالي از عاطفه بدرقه نكرده بودي

ايكاش دستان سردم را با گونه هاي گرم از عاطفه ات نسوزانده بودي

ايكاش مثنوي علاقه را با تو اينگونه نخوانده بودم

شاد نيستم

يكي پرواز را از من گرفته است

دستانم بيهوده بدنبال علاقه مي گردند

آرزوهايم در بي سرانجامي اينروزها جامه مي درند

من كه از همه اين حرفها چيزي نمي خواستم

كجا خيال ساده بردي كه با بريدن ساقه هاي توت ديگر ابريشم هم نخواهم داشت

اين حق من نبود

شايد با خود اين مهارها را از عشق بافته بودي

ياس هاي عاطفه را همين لبان زيبا به باران هديه داده بود

دردهايم در تو گم شده اند

آتش عشقت خرمن زندگيم را مي سوزاند

تو همه موسيقي زندگي من خواهي بود كه عاشقانه دوستت خواهم داشت ....

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

 

هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد                            هم رونق ِزمان ِشما نيز بگذرد

وين بوم ِمِحنَت از پيِ آن تا کند خراب                      بر دولت آشيان ِشما نيز بگذرد

بادِ خزان ِنکبت ِايام ناگهان                                   بر باغ و بوستان ِشما نيز بگذرد

آب ِاجل که هست گلوگير ِخاص و عام                  بر حلق و بر دهان ِشما نيز بگذرد

اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز                           اين تيزي ِسِنان ِشما نيز بگذرد

چون داد ِعادلان به جهان در بقا نکرد                           بيداد ِظالمان ِشما نيز بگذرد

در مملکت چو غُرّش ِشيران گذشت و رفت              اين عوعو ِسگان ِشما نيز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرونشست              گَرد ِسُم ِخران ِشما نيز بگذرد

بادي که در زمانه بسي شمع ها بکُشت                 هم بر چراغدان ِشما نيز بگذرد

زين کاروان سراي بسي کاروان گذشت                       ناچار کاروان ِشما نيز بگذرد

اي مُفتَخَر به طالع ِمَسعود ِخويشتن                           تاثير ِاختران ِشما نيز بگذرد

اين نوبت از کسان به شما ناکسان رسيد               نوبت ز ناکسان ِشما نيز بگذرد

بيش از دو روز بود از آن ِدگر کسان                       بعد از دو روز از آن ِشما نيز بگذرد

بر تير ِجَورتان ز تحمّل سپر کنيم                            تا سختي ِکمان ِشما نيز بگذرد

در باغ ِدولت ِدگران بود مدّتي                             اين گُل، ز گُلسِتان ِشما نيز بگذرد

آبي ست ايستاده در اين خانه مال و جاه                    اين آب ِنارَوان ِشما نيز بگذرد

اي تو رَمِه سَپُرده به چوپان ِگُرگ طبع                     اين گُرگي ِشُبان ِشما نيز بگذرد

پيل ِفَنا که شاه ِبَقا مات ِحُکم ِاوست                         هم بر پيادگان ِشما نيز بگذرد

اي دوستان خَواهَم که به نيکي دُعاي ِسِيف              يک روز بر زبان ِشما نيز بگذرد

 

شعر از سيف فرغاني

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

من به شنیدن لبخندهاي پر از احساس گياه و باران وابسته ام

من به دیدن اشک های شوق گيج خواستن  

من به دلشوره های عاشقانه

من به نگرانی بی ادعا

من به همان نگاه گرم وابسته ام

رهایم نکن

نگذار در بستر بی تو بودن بگریم

به من نگو که بی خیال آرزوهای گم گشته ام باشم

من ترا یافتم تا تبلور این تپش های تنهائی را از یاد ببرم

من ترا یافتم و معنای حسادت را آموخته ام

من ترا یافته ام و دوباره به شانزده سالگی بر گشتم

پس چرا مرا بحال خودم رها می کنی

شناور بودن در گردابی از علاقه

یکی از خستگی هایم شد

دردهایم بی نهایت بلند می شود

آتشی این قلب دوزخی را می سوازند

تو آخرین گلبرگ احساس را چیده ای

تو آخرین تلاش حادثه ای برای تملک عشق

مرا به بیهودگی های بی انتهای زمان نرسان

مرا به پشت بام حماقت راهنما نباش

مرا به گریه های طولانی دعوتم نکن

ترا به همه خدایان زمین قسم که بشتر از همه عاطفه دوستت دارم ....

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  شمائل گیج احساس که بهانه های تنهائی را در می نوردند

یادهای علاقه را برای بودنی بی انتها با خود می برند

دستان عشق بلندای اشکهای تنهائیم می شود

آرامشی بی انتها رویای پر تمنای لحظه هایم می شود

دوستت دارم

تو انگار تنها باور خوش روزهای منی

و من بی تو انگار صدای باران را از یاد خواهم برد

و رویای علف را نخواهم شناخت

آرزوهای طولانی

دردهای تنهائی

یک نگاه گرم

شرمینه ای بی انتها

ترا با تمام همین چشم های گریان می پرستم

مرا به آغوش های گرم برسان

اشک هایم را خاطر بسپار

که من بی تو هیچ رویائی را نمی شناسم

من بی صدای تو هیچ آوازی را دوست نخواهم داشت

من بی گرمای نگاهت هیچ عشقی را نخواهم شناخت

که ساده و پر صدا فریاد می زنم :

بی تو هیچ کسی نخواهم بود ..........

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

این متن رو یکی از عزيزان  فرستاده برای شعر باران من ، که بدون دخل و تصرفی در آن براتون پست می کنم .این شعر پر از احساس ناب شدنه ... اين شعر يه جيغ بنفشه پس نقدي ادبي نداره فقط يك احساس خالصه كه بزبان جاري شده است .

------------------------------------------------------------------------

کیستی و چگونه آمدی؟ اصلا چراآمدی؟خداوندگارم تو را برایم فرستاده که باشی؟

گاهی که با خود به درون خویش می کاوم جایی را می یابم که انگار خیلی پیشترهابوده است! مثال گم کرده ای می مانم که گمشده ی خویش را در آشفته بازار دنیا بازبان دیگری وبا حسی متفاوت یافته است

گمشده ای که انگار پیشترهابا من بوده و نمی دیدمش آشنا ،بی ریا ،پرازکودک درون ،پرازشیطنت ها و شلوغی های نوجوانی

{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}

احساس من به تو

چیزی شبیه عشق نیست

دوست داشتن هم نیست

اما احساس است از چه  گونه؟ خود نیز در عجبم

تومی دانی عشق چیست. نمی دانی؟

همان است که در حجم کلمه نمی گنجد

همان که گاه برزبان جاری شد

دیگر نیست

دل است

قلب نیست

خود خود دل

همان که در دل ولوله می کند

همان که مادر از آن بسیار دارد

همان که در زبان جاری نشود

همان که خاطره  شود

همان که نقل زبانهایت می کند

همان که شهره ات می کند همه جا

رسوایت می کند

همان که از دیده ات می جوشد و بسان رودجاریست

همان که جاوید است و باقی

همان که فقط یکبارتجربه اش می کنی

و بالاخره خود خود دل است ودیگرهیچ

عشق عشق است

  امادوست داشتن

چیست؟می دانی؟ تجربه اش کرده ای همانگونه که من؟

دوست داشتن را می شناسم

همان که عقل و قلب

نه دل

درتوازنند

همان که گاه غرور را می شناسد

زبان را قفل می زند که 

نگو:دوستش داری 

همان که شاید روزی برود ودیگر درخاطرت نماند

حتی بسان یادگاری

  اما احساس من به توچیست؟نمی دانم!!! می دانی؟

چیست که مرا به یادت می آورد و مرا هم؟

چیست که می داند مرز دارد؟

چیست که نمی خواهد گناه درختان سیب شودروزی؟؟؟

چیست که نگرانت می کند که هستم یا نیستم و مرا هم؟

چیست  گاهی که هست

لبریزم می کند ازدرون

جهانم را پرمعنا می کند

که انگار 

من خود خودمم

خود را درون خویش می بینم

چیست که هوس نیست

که اگربود

سیراب شدن را می جوئید!اما نمی جوید

چیست که هوشیارست پلید نشود

تومی دانی؟

من نه

نمی دانم چیست  مرا به سهراب می برد؟

پس ازسالها

 وامی داردم که دوست بدارم خویش را

باورداری؟

چیست؟

که هرچه هست

خوب می کند حال دلم را

خوب خوب

چیست که مرا دلتنگت می کند؟

که باشی

نه آنگونه که تصاحبت کنم

فقط باشی

آزاد و رها

به قول خودت

"دیگرگونه است"

وامی داردم

که بنگارم

پس از سالها

چیست که مراوامی دارد به تمیز افکار از احساسم

من نمی دانم

تومی دانی؟

اینگونه است

 احساس ناب و قشنگ باران به علف

اما باران در

وهم و گیجی اش دست و پا میزند

که

چیست علف؟

چراوقتی می گویدجور دیگری می گوید؟

چیست که انگارباران را 

به رویای بارش می برد؟

 گاه که علف نیست

دربستر رودست و

دردل ریشه اش

باران آرام است

همانگونه که علف

چرا باران 

نقش علف را

درحافظه دارد؟

آن هم

گاهها

نه درلحظه 

چراباران می نگاردش؟

انگارمی شوید خویش را در علف

تومی دانی؟

من نه

می گویی که هستی؟

که با من مانوسی

که گاه که هستی

جهانم جوردیگریست

ازکجا آمده ای؟

چراهستی؟

می مانی؟

که انگارحس بارانیم آسمان را هم به وجدآورده

می غرد ومی بارد

همانگونه که من

می غرم و می بارم

و دستانم که باور باران را می ستاید .......

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  اين يه گفتگوي ساده و بي تكلف بين يه قطره بارون و يه علفه سبزه كه در چند قسمت پست خواهد شد --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تو گرماي تابستون

وفتي هوا ابري و باروني شده بود

وقتي علفا خوابيده بودن تو گرماي اون بعد ظهر

بارون قشنگي باريدن گرفته بود

همه جا بوي تر و تازگي ميومد

دنياي قشنگ ما اينجوري بود

وقتيكه كه بارون مي باره

سر مي كشه به همه جا

همه جا رو خيس مي كنه

 قلب آدما رو پر شادي مي كنه

پرنده ها آب مي خورن سيراب مي شن

گلا و علفا دست شادي مي زنند ....

اون روز گرم تابستون كه بارون مي اومد

يه قطره ناب و قشنگ روي علف ها مي شينه

يه قطره تنها و سبك

پر تنهايئ و زيبائي و مستي و نشاط

علفا كنار هم نشسته بودند بي خيال

به آسمون خيره بودند بيخودي اون علفا

دنبال چيزاي بيهوده بودن علفا

تن سبز و درازو به آفتاب داده بودند علفا

بارونه روي علف سبز قشنگي مي شينه

از اون علفاي سبز خوشمزه

كه خوراك خوبي بود واسه گاوا و بزا

بارون خيس قشنگ كه حالا تنها شده بود

حالا كه مجبوري از ابراي نرم و تميز جدا بود

نشسته بود روي بازوهاي علفه

دوست شدن با هم علف و بارون كوچيكه

به هم قول داده بودن همون اول كار

كه نه علف بارونو از بين ببره  

نه بارون ريشه هاي علفو بگندونه

با هم ديگه حرف زيادي زند دو تا دوست

 درد دلشانو  باز كردن دو تا دوست  

بارون ناز كوچولو  به علف سبزه مي گفت

وقتي كه بارون نمي آيد

وقتي هوا خشك و بي بارون مي شه

تو از بي آبي  تشنه نمي شي

ريشه هات خشك نمي شن

برگاي نازت زرد و بي توون نمي شن

آخه علف سبز قشنگ

 هميشه كه بارون نمي آد

انوقت علف سبز چي كار بايدكنه

از كجا خودشه سير آب كنه

بارونه هي تند و تند سئوالاشو مي پرسيد از علفه

بهش مي گفت :

اگه يه وقتي بارونه دلش بخواد بياد و بباره

 اگه ابراي مزاحم هي جلوشو بگيرن

بهش بگن  اگه بباري نابود مي شي

اگه بري آون پائين ديگه نيستي پيش ما  

هي دست و پاشو بگيرن تا  نياد

آنوقت علف بيچاره چي كاري بايد بكنه

تو مي دوني آي علفه

علفه سينشو صاف كرد و روشو كرد به هوا

 با صداي رسائي شروع به آواز كرد واسه بارونه

اون همه چياي اين دنيا رو گفت واسه اون قطره ناب  

رازاي مگو رو شكافت واسه بارون كوچيكه

مي دوني بارون من

همه هستي من

راز سر مستي من  

وقتي كه بارون نمي آيد

وقني كه ابرا نمي خوان بارونه بياد يا بباره

انوقت علفا غصه بسيار مي خورن

دلشون بيخودي  به تنگ مي آد  

سرشونو بالا مي گيرن

براي رسيدن به آسمون قد مي كشن بلند مي شن  

اما نمي تونن  به ابرا برسن

و از شون اجازه بارونو بگيرن  

آخه علفا ريشه كردن توي خاك

به زمين چسبين

نمي تونن كه پرواز بكنن

يا توي آسمون ساز و آواز بكنن

ريشه ها اونو را مي چسبونن سفت به زمين

نمي ذارن كه دستشون به ابرا برسه

نمي ذارن كه پرواز بكنند اون علفا

بارونه دوباره از علفه  سئوالي مي كنه  .......ادامه دارد

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

تقدیم به باران

-------------------------------

شعر در من چيزي مثل رود است كه جاري مي شود

مي شويد و مي برد

و گاهي كه به سنگي مي خورد

فقط مي گريد

و تب تنهائي خويش را قسمت مي كند با علف سبز طراوات

و به كساني كه لب آب سنگ مي اندازند در آن مي نگرد

و مي ترسد كه بنالد

و فقط مي گريد

من در خودم كسي را خواهم ديد

و به كسي در تنهائي وجودم عشق مي ورزم

و دلم مي خواهد تب تنهائي خويش را در گوشش فرياد كنم

اين همان حس غريب باران است كه علف مي فهمد

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

من به آغوش هاي سرد پر از عاطفه ايثار بی ایمانم

به  بوسه هاي مجازي خالي از تكرار

به حرفهای پوچ و بی انگیزه

به گفتگوی بی حاصل از سر اجبار

من به این دستان یخ زده از ترس شماتت بی ایمانم ...

 بدنبال چيزي بودم كه به تمامي در برم گيرد

گرما ببخشد

فرو برد و دژمهای کثیف تنهائی را بدرد

بدنبال همین شادی خمار تا كر بانگ غار غار عشق و تا دورترين گناهان سيب رفتم

من ترا جستم

ولي انگار باز تابوتهاي تكرار گونه هايم را نوازش مي كند

بفريادي كه برسد به كوههاي اشك و آه خواهم ناليد

در برابر ابرهاي تمنا زانو خواهم زد

و اسطوره هاي تماشا را خواهم شكست

شرط هاي بي نهايت عجز و لابه را در خواهم نورديد

يگانه ترين باور عشق را به فراموشي خواهم سپرد

دمل هاي تنهائي را خواهم شكافت

انتهاي روز را بياد خواهم آورد

كه ترا شايد دگرگونه تر دوست دارم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  ديروز كه باران مي آمد

فهميدم

بي تو هيچ باراني زيبا نخواهد بود

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

شب پره هاي تنهائي و گيج من

يمين و يسار غربت بي تو بودن را تجربه مي كنند ...

دستي از كجاوه غيب خواهد آمد

آرزوهايم را بر باد مي دهد ...

 شراب يگانه دنياي آرام من

فهم رشته هاي خيال من ،تو را مي جويند

دستانت را به من بده

رويايت را به من بسپار

و با من از آغوش هاي سرد چيزي نگو

آرزوهايم

دردهايم

يادواره مستي هايم

شب هاي تنهائي

همه زندگيم در تو خواهد پيچيد ....

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  ترا با نبودنت

با بوسه های مجازیت

با علاقه های عاشقانه ات

با نگاه سرد بی طاقتت

 و زبانی پر از سکوت

پر از عشوه های طولانی و سرد

دوست خواهم داشت .....

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

مهربان کوچکم ،عزیز خاطرات کودکی

مرا ببر به اوج خاطره

مرا ببر به موج عاطفه

مرا ببر به باغ حادثه

مرا ببر به خط فاصله

مرا ببر به دشت ناصره

مرا ببر به سجده های اشک

مرا ببر به لحظه های رشک  

مرا ببر به زنگ نافله

مرا ببر به گریه ها و ناله ها

مرا ببر به رسم سجده ها

مرا ببر به شرم تلخ

مرا ببر به ترس گیج

مرا ببر به شط خیس غصه ها

مرا ببر به رمز ناز قصه ها

مرا ببر به بوسه های گرم

مرا ببر به نشت درد

مرا ببر به اشک مرد

مرا ببر به شهد عشق

مرا ببر به شهر التماس

مرا ببر به سبزی بهار

مرا ببر به ناله های سار  

مرا ببر به استغاثه های دار

مرا ببر به تند باد آرزو  

مرا ببر به اوج موج

مرا ببر به دفن زندگی

مرا ببر به مرگ و بندگی

مرا ببر به دوزخ بلا

مرا ببر به خواب خاک

فقط مرا ببر از این بساط دوزخی 

مهربان کوچکم ،عزیز خاطرات کودکی  

 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

صدای دلنشین سکوت در گستره آبی آسمان

و نهایت یک شهر سبز بی صدای تو تنهائی شگرفی بود

من در میان مردمان غریب بی تو غریب تر بودم

بی صدای عاطفه ات که همه هستی من بود

روزها می گذشت

زیبائی های این گوشه و آن گوشه دلتنگ ترم می کرد

ایکاش تو هم بودی

ایکاش مهربانی بوسه هایت با من بود

ایکاش اینهمه اشک حسرت نبود

و ایکاش وقتی که می رفتم صدای تو را شنیده بودم.

شهر زیبائی عجیبی داشت

گناه درختان فقط سبزی بی انتها بود و بس

آدمها انگار تراشیده بودنشان برای بودن

نگاه عاطفه اشان بی ریا بود

و بغل هاشان بسته برای غریبه های دور

ولی لبخند هدیه ای بود که دریغش نکردند .

من در آن افق های آبی بی انتها بدنبال تو می گشتم

و چهره گندمگون تو میان آن همه سفیدی بی رگ درخشان بود

رک بگویمت که شهر بی تو انگار جلوه ای نمی بخشید

خورشید بیهوده مستی شرابخانه ها را پیموده بود

که ساقیش در سرزمین شرق بجا مانده از قافله امید به اسطوره های دیگری می اندیشد

با همه این تعجب طولانی یادم نرفته بود که عشق را برای تو هدیه بیاورم

یادم نرفته بود که بوسه هایم را هر سر صبح برایت پست کنم

یادم نرفته بود که همیشه دوستت داشته ام

و چقدر ساده گریستم وقتی زنجره نبودنت را میان چمنها فریاد می زد

و میدان شهر که از مردمان رنگارنگ منفجر می شد بی زیبائی تو انگار سکوت را هدیه می آورد

و من به این باور خیس رسیده بودم که این اطراف هیچ کس نیست .....

نمی دانم باور خواهی کرد و یا به لبخندی مضحک خواهی گذشت :

دلم تنگ دیروز است

دلم بوسه های شهوت آلود نگاهت را می جوید

دلم دلشوره های بی نهایت پاک را می جوید

دلم ترا می خواهد و انگار چیزی نمی خواهد که جایت را پر کند در  من

دلم بابونه دلتگ می خواهد

نه سر دمدار تنهائی

نه آنکس که فقط سنگ صبوری باشد و دیگر هیچ

به لبخندی تو مهمانم نما ای دوست

به چین ابروی نازی قبای هستی را ده بر باد  

ترا می جویم و انگار با تو شیرینی ،گناه مردمان را می شوید

تا ابد انگار جاری است

رود عشقت در صبوی مستی من

از این دنیای ناهنجار هیچ برگی نمی خواهم

اگر بشنوم که دوستم خواهی داشت .

ترا دوست دارم

تا نفس در سینه ام بالا و پائین خواهد رفت ...

ترا دوستر دارم از آنچه من دارم ....

باورم کن دوست من

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
 

سلام به دوستای عزیزم

توی این یک هفته ای که غیبت داشتم مسافرتی کاری به کشور آلمان داشتم .از دیدنی های این سفر  حرف برای گفتن بسیار است که البته فکر نمی کنم توی این پستها جائی برای گفتن آن باشه اما بخاطر این غیبتم از همه دوستانم عذر می خوام و امید وارم منو ببخشید .

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
   

گناه نبودنت فقط  لحظه اي خالي است

 
ولي گناه رفتنت خالي شدن همه لحظه هاست ... 

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 
 
   
 
  آغوش می گشایم تا تمامی عشق، را در آغوش بگیرم

تا بر کنار اینهمه طراوت ،زندگی را نفس ساز کنم

انگار حادثه ای سرد است

سرمایش تا عمق استخوان فرو می رود

دمل های قدیمی سر باز می کنند

چرک بی نهایت زشت اسطوره های ایمان کراهتی در من می آفرینند

عشق بوی تعفن می دهد

سرد است و بوسه ها توان گرمابخشی ندارند

ولی من شاید از ترس می لرزم

از ترس تنهائی

و از ترس با تو نبودن ....

بوسه های مجازی

ارتباطی مجازی

میان اینهمه حقیقت تلخ .

آغوش می گشایم تا عشق را تجربه کنم اما سردم می شود

من اصلا انگار از ابتدا به این بوسه ها اطمینان نداشتم

من نمی خواهم چیزی را درک کنم

من می خواهم کودک باشم بپرم از دیوار حماقت بالا

خودم را در باران علاقه خیس کنم

و برای سبزه های دروترین دشت که گوسفندانش مرده اند آواز بخوانم

آغوش می گشایم تا زندگی را در آغوش بگیرم

و انگار دوباره باز تنهائی را تجربه کرده ام .

تو همه این لحظه های

تو همه گذشته ای

و همه آینده

انتظار کدام تابستان را می کشی

بی بهانه گرما ببخش ....

 
 
 |    نوشته شده توسط پیمان زندیه
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین